تبليغاتX
لعل خاموش
راز برگ های خزان

دختر ک رقاص ( قسمت 2  ا ع )

نوروز  دراه میرسه  مردم زودتر از سال قبل به تکاپو افتادن

بیشتر نگاه میکنند تا اینکه  خرید بکنند ، یکم خسته هستم

مثل گذشته  حوصله گشتن تو خیابانها رو ندارم  ولی هنوز

چشم دنبال دختره رقاص شب چهارشنبه سوری  هست

اما ازش خبری نیست نمیدونم چرا  شاید مکانش رو عوض

کرده یاشد هم بزرگ شده  غرورش اجازه نمیده اما مهمانهای

جدیدی امسال  سر  بازارچه یه چشم میخوره  پسر نو جوانی

با خواهر 5 یا 6 ساله اش  که تنگ ماهی ها رو چیدن رو زمین

از همه جالبتر  نگاه دخترک هست که ساعتها به زانو نشته 

دستها زیر چانه خیره میشه به تنگ های ماهی  نگاه عجیبی

داره  نمیدونم به چی فکر میکنه  ارزوهاش  رویاهاش زندگی

هر از چند گاهی هم سرش رو بالا میاره و به برادرش و مردم

نگاه میکنه  نگاه زیبا و حس لطفی داره  کاش میشد این زیبایی

 رو به تصویر  کشید  اما فقط به تصویر کشیدن کافی هست

کاش میفهمیدم تو فکرش چی هست و به یکی از ارزو هاش

جواب میدادم  ای داد بیداد ساعت نزدیک سه هست من هنورز

خوابم نمیاد هنوز چهره ادمهای که از کنار اونها رد میشن رو

از خاطرم بیرون نمیره ادم های که تو حال هوای دیگه هستن

و نگاه دخترک که خالی از اندیشه های بد هست وقتی بیشتر

خیره میشی به نگاه دختره  به خیلی از بود نبود ها شک میکنی

به خیلی از ادم ها  به زرق و برق دنیا  به اینکه شعور فهم و

دوست داشن داره ار بین میره یا شاید هم رفته به اینکه فکر و

اندیشه برخی ازادمها پول دراوردن  خرج کردن به یک ساعت

هرزگی   نمیدونم    از وقتی نگاه قشنگ دختره رو دیدم

خیلی از معادلات برام بی ارزش شده . ادمهای که بی رحمانه

از کنار اونها رد میشند  و نگاه  غمناک دخترک  شاید برای

مردن عشق  و  عاطفه و مهر  نزد ادمها یا ادمک ها و خیره

بر تنگ  ماهی ها و جستجوی   رویا ها و ارزوهای قشنگ .

ایمان بیاورم به خدا و باور کنیم لذت بخشش و احسان را .

 

ا  ع  اسفند  88

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 12:41  توسط غریب اشنا | 

مرا نجوائی شبانه هست  نجوایی از دور دست ها

چشم در انتظار  ,  نجوایی پر از اشفتگی   , وای

بر من   چه رهگذرانی که  از کنارم گذشتند  و دریغ

ودریغ از لحظه ای  سکوت  چه ارام گذشتند بی انکه

بشنود  نغمه ای از من را .

و هیچ نداستند من را بی انکه ورق بزنند  بی انکه

حتی لحظه ای  بنگرند .

من تشنه ام  تشنه افتاب  تشنه نور از  تو  آری تو

تو که لحظه لحظه  زندگی مرا پر از مهر  کردی حال

حال که  دستم را سوی تو دراز کرده ام  پس راها 

مکن  دستانی که به سوی تو دراز شده   مرا لحظه ای

بر حال خود مگذاز چرا که خسته ام خسته از شنیدنها

خسته از گفتن ها  خسته از به ظاهر  مهر بانی ها

خسته از به ظاهر انسان بودن ها  آی آی خدایی من

مرا دریاب .

کسی پیدا نشد , نشد تا بشنود   نغمه دلتنگی هایم را

تو خود میدانی و اگاه هستی بر اندیشه هایم  بر قلبم

بر صبر  بزرگی داده ای  .

مرا اغازیست دوباره از دلتنگی ها از شب بیداریها ,

از نجوایی که هر شب به نام تو بر زبان جاری میشود

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:50  توسط غریب اشنا | 
چند وقتی است
پشت بازرچه, زیر گذر
دوره گردی "دلتنگی" می فروشد:
سطری سه قران با قاب خاتم,
ارزانتر با قاب چوبی یا طلایی .
خط نستعلیق, جنس اعلا ...

گاهگاهی
رهگذری می آید,
نگاهی می کند, می پسندد,
چانه می زند و ارزانتر می برد.
می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد
و شاید حتی زیر لب - هرازگاهی - زمزمه ای می کند.

دلتنگی ها را می برند:
سطری سه قران,
سطری دو قران,
و "دلی تنگ" را بر جای می گذارند...


راستی میدانی این روزها
- مرحم دل تنگ -
"واژه ای" چند؟
 
--  به پاکی رفاقت ها
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:4  توسط غریب اشنا | 
 بعداز  ۲ سالی  امده ام تا دلتنگی هایمان رو شریک باشیم  

 

به زودی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط غریب اشنا | 
دوست عزیزم کپی برداری از این مطلب ممنوع  میباشد  (۱)

از همان اول باید همه چیز رو یاد میگرفتم / . . . / حتی دوست داشتن رو .

ببی /

دلتنگ روزهای گذشته  / نگران آینده  / و پیچ خورده و پریشان در حال و افکار مردمان دیار

خود هنوز سکوت اختیار کرده ام و با باور همه ناباوریها سر افتاده قدم بر میدارم . . .

تا آرزوی اندیشه خوبان .     غریب آشنا ( ا ع ) آذر ا۱۳۸۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:14  توسط غریب اشنا |